|
هوالمحبوب دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم. چراغهای رابطه تاریکند... کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد... کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد... مجال رفتن است از همه آنانی که بودند و حتی نبودند ممنونم بسیار آموختم و فهمیدم و گریستم برای تمام اینها خداوند را شکر می کنم... و بهترین ها را برای تمام دوستانم آرزو می کنم...
هوالمحبوب
پروردگارا مگذار از پی چیزهایی روم که مرگ آنهارا می رباید.................
هوالمحبوب
محبوبم صدایم را می شنوی؟ من در برزخم در برزخ خویش بودن یا نبودنم را چرا دیگر نمی فهمم دستی بر سر کودک همسایه می کشم و باز در عمق غلیان آرام خویش غرق می شوم کتاب می خوانم زیاد می خوانم آنقدر که دیگر چشمانم تاب تحمل سطرها را ندارد در نیمه ی آگاهیم گاهی رها می کنم همه را خودم هم برای خویش چه ثقیل شده ام چه رسد به تولستوی یا رولان و یا آنهایی که چه اندازه دوستشان دارم.......... و باز سیل اشکها چرا خودم را نمی یابم محبوبم دیدی در ظلمات شب پیش چه سخت در میان اشکهایم تو را باز از تو خواستم خدایا چشم بپوش از هر آنچه بودم از هر آنچه دادی ندیدم ندانستم نفهمیدم بار الها همه هستیم را از من بگیر اما خودت را نه یعنی تمام بهانه ام را برای زیستن و تحمل کردن را نگیر................... مهربانم.................
هوالمحبوب
این در به کجا باز می شود....................؟ می خوانیَم نمی شنوم دلم اوج آسمان می خواهد اما اینجا به دام افتاده ام اگر مرا در خواب هم با دستان مهربان فرشتگان به آسمان ببری اوج را نمی فهمم چرا که خواب زده لذت پرواز نمی فهمد..........................
هوالمحبوب
چه سخت می گذرد گاهی اما چه سخت می گذرانیم و سخت ترش می کنیم بغض سالیانم چرا نمی شکند؟ گاهی بد می گذرانیم و چه بد هم را کنکاش می کنیم هم را به چه ها متهم می کنیم دنبال چه هستیم؟ به چه می خواهیم برسیم؟ کرکسها در کمین روحهای خسته اند بی هیچ رحمی زخم می زنند زخمهایی که شاید هرگز التیام نیابند از هم چه می خواهیم؟ آخر ما را چه کار که دیگری بر چه آیینی است همه خدا را می شناسیم اما خود را نه هرگز به کنکاش خویش نمی پردازیم خسته ام از این تکرار واژه ها آنقدر که از معنا بیفتند خسته ام چه بغض سنگینی است هنوز کسی نمی داند علی برای چه می گرید صدایش در دالان زمان می پیچد چرا کسی نمی شنود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بی پروا شدم..................
هوالمحبوب از خارها نهراس آنکه می ترسد نمی داند که لذت لمس حتی درد را از دست خواهد داد.................... گل زندگی را در دستانت بگیر حتی اگر از نظر دیگران گل حیات تو زشت باشد نترس......................... ادامه مطلب در تاریخ امروز این لحظه......................
هوالمحبوب
نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردمان این آبادی ! به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت............... آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند................ لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز..............
هوالمحبوب مهربان من ! با من بگو از هر آنچه مرا به سکوتی درونی وا داشته................................... بیا با من بیا تا به گستره هستی لبخند زنیم تا بغضمان را بخندیم..............
هوالمحبوب
خوشحالم کن به خودت خوشحالم کن به بندگیت................... ای خدای پروانه ها...................
هوالمحبوب زیباست............
هوالمحبوب سرما هوا را پر کرده از هجوم تنهایی.................. همه سر در گریبان کرده اند و دنبال جایی برای پناه بردن از دستهای نامهربان باد اما می دانی آشنا قلبها فسرده شده و من از سرمای وجود آدمها به گوشه اتاقم می روم می دانی فراموش کرده ایم که گوشه گرم خانه مان را می توانیم با کسانی که دوستشان داریم شریک باشیم می دانی دیر زمانی است لایه های تکه تکه شده آدمها مانند جزیره هایی از هم دور شده اند................ چرا به هم می خندیم و در خفا بغضهامان می شکنیم چه چیز در این دنیا به تاراج که رفته.....................
هوالمحبوب زندگی زیبا می نمایاند در لحظات گذشته و آینده فریب است.................... زندگی منتظر است
هوالمحبوب تقدیم به آنکه بعد از پروردگار جهانیان ، عزیزترین است برایم بی آنکه بدانم خود را در تاریکیها رها کرده و به دست حوادث می سپردم گیج و سر در گم نه راهی و نه همراهی .......... ناگاه صدایی آشنا ، نگاهی مهربان و دستی آرام مرا در عمق خویشتن خویش غافلگیر کرد آری صدا ، نگاه و دست مهربان مهربان خدایم از حنجره ، چشمان و سرانگشتان عزیزترین آشنا به من هدیه شد ............... دروازه های قلبم را به رویت با خرسندی می گشایم موهبت بی دریغ خدا ، مهربان آشنای من... تا همیشه...........................
هوالمحبوب آن زمان که کودکی بودم تو نزدیکتر بودی به من از بهترین نزدیکانم به تو می اندیشیدم و تو در رویای شبانه دست محبت بر سرمن میکشیدی و من را از کابوسها می رهاندی چه نزدیک بودی اما چه شده چرا روزگار با من اینگونه کرد به چهره ات می اندیشم خود را از من نپوشان چه دور شده ای کجا را به دنبال خویش بگردم تا تو به من رو کنی علی جان ! من از تو چنین دور شدم تو نزدیک شو...................
هوالمحبوب می آموزم و می گذرم.............................
هوالمحبوب کسی به من گفت تشنه خوانده شدن ، شده ای ........ من برایش سکوت کردم ، جواب اتهاماتش را ندادم ، اما اینجا می خواهم حرفهایی را بگویم : یک سال پیش زمانی که به تشویق تمام دوستانم می خواستم شروع به نوشتن کتابی کنم ، که می دانستم حتما باید نوشته شود ، با دنیای اینترنت آشنا شدم ، وارد جایی شدم که یادداشتها از عمق درون بود ، چرا که نگاهی نیست تا بر حنجره وزنه ای شود و نویسنده را به تردید بیندازد ، آنجا همه می نوشتند ، همه جا پر بود از فریادهای در گلو مانده، و در بیشتر جاها ناامیدی ، که نه تنها نویسنده بلکه خواننده را از نفس می انداخت . با خود گفتم بهتر است کمی اینجا بنویسم ، تا شاید از بار وحشت زایی که بر دوش جوانان مملکتم سنگینی می کند ، کم کنم . شاید دوباره به یادشان بیندازم که : دستهایت را به من بده ، تا باهم دنیایمان را بسازیم . اینکه : اگر کسی یا کسانی تو را رها کردند ، هستند آنها که شاید حتی برای لحظه ای تو را به یاد آبی آسمان بیندازند . اینکه : جواب بی عدالتی را با زبان منطق باید داد ، نه با فریاد ناامیدی . اینکه : اگر دری از درهای گشاده شده به رویت بسته شد، تمام توانت را برای گشودنش به کار نگیر که شاید آنجا دره ای به انتظارت نشسته باشد . و اینکه : کنار همان درهای بسته شده ، شاید روزنه هایی از نور بر تو بتابد . وای خدای من ! بعضی چقدر کوته فکرند ............ مهم درد خوانده شدن نیست ، که به هم او ، شهرت را اگر بخواهد در جایی دیگر به راحتی به من عطا می کند. مهم نیست چه کسی نویسنده است ، چه نوشتن بسیار مهم تر است . بسیاری سر رشته ها را گم کرده اند ، و چه بد ، بد می نویسند و مسابقه تعداد نظرات و این جور اراجیف راه انداخته اند در مقابل هر آنچه می نویسیم ، مسئولیم . خداحافظی را هرگز دوست نداشتم اما این هم جزیی از زندگیست همه شما را به خدا می سپارم ........... در پناه مهربانترین همراه ................
هوالمحبوب مرا نگاه می کرد او که همیشه با من بوده است در هر حال به من می گفت آرامم تو همانی هستی که همیشه توانسته ای خود را آرام کنی این بار چرا این طور اشک می ریزی ؟ انگار حتی نگاهم نیز از من می دوید اشکهایم سطح میز را خیس خیس کرده بود دستهایم را در هم گره کردم شاید می خواستم تمام توانم را به یاری قلبم بطلبم از من پرسید چه می کنی ؟ نگاهش کردم فهمید از خدا طلب آرامش کردم و او ظرف قلبم را که خالی خالی مانده بود پر کرد از عطر آشنایی و آرام شدم .......................
هوالمحبوب
دوستی به من گفت بگو گفتم حرمتها نمی گذارند امامی خواهم ذره ای بگویم گوش کن خوابگاه را صبح زود ترک کردم درسها را رها کردم تا بتوانم نظرات توی دوست را پاسخ دهم آمدم وای چقدر هوا گرم است گرمای کویر را دوست دارم بگذار انچه که دختران تمام هستی شان می دانند در زیر افتاب سوزان اینجا بسوزد بگدازد دویدن برای هر چه بیشتر غرق شدن در لذات حراج می کنم عیشها را خریداری هست؟ راحتی ها را کولرهای خنک و آبهای گوارا .......................... ارزنی تان این بازیچه های کودکانه این فریبهای بی معنا همگی را به خواستارانشان تقدیم می کنم حرفهای مسخره رهگذری مرا از عمق افکارم به سطح صاف پیاده رو می کشاند می خواهم فریاد بزنم اما نه شاید نمی داند نمی فهمد سکوت می کنم زیباترین کلام دوستی بر سرم فریاد می زند سکوت می کنم شاید نداند که چه دارد................ نظری میبینم قضاوتی نا عادلانه آرام به خود می گویم بگذر انگار دوباره یادشان رفته خدا هنوزسرجایش هست............... خدا هنوز هست چطور می توان انسانی که خود را نمی شناسد.................... بر می گردم دوستم می خواهد فریاد نا عادلانه اش را پس بگیرد نگاهم می کند و من سلامش می کنم.............................................. اما بسیار خسته ام و باز کسی نمی فهمد می خواهم بروم به آن دوردستها جایی که زمینش خالی از نفرت و نیرنگ باشد و مردمش نگاههایشان مهربانانه شده باشد به عشق کسی نیست همراهم جز کس بی کسان و اگر دعایی باشد پشت سرم..........................
هوالمحبوب سا یه ای به کمین نشسته است گمان تسخیر قلب در دل می پروراند چه خوش خیال دیریست که از نور چشمها نمی توان گشود ................ نوایی به گوش می رسد سرگردانی زچه رو ...................... دستها را بلند کن نترس از نگاهها از تحقیرها سکوت کن و این بار قلبت را به آسمان بگشا آنقدر تو را می چرخاند تا به بهترینها نشانه روی چقدر کوچکند آنها که دیگران را کوچک می بینند................................ راستی بهترینهای تو چیست ؟ وای که چقدر این مفاهیم زیبا هستند و افسوس برای آنها که قلبشان هرگز اینها را در نخواهد یافت......................
هوالمحبوب گفتم خواهم گفت.................. می گویم دستان مهربانی هر لحظه دستانم را می گیرد حتی اگر خود ندانم که بخواهم .................... ندانم که چه دارم...................... بایست دوباره بیندیش از نو ............... دگر بار می آید اوج می گیرد و چه آسان تو را به اوج می برد ............... تنها یک لحطه تحمل .................
هوالمحبوب می گذاری کمی تنها باشم !!!!!!!!!!!!!!!!!! می دانی می خواهم بیشتر ببینم بشنوم و فکر کنم شاید روزی برایت بگویم آنچه را بایست شاید...........................
هوالمحبوب
آیا تو جاودانه ای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جاودانگی را چگونه در خویش تعبیر می کنی ؟ دوست داشتنی است حسی مانند پرواز در اوج آشنایی غرق شدن در اوج آرامش و خلسه فرو رفتن گر چنین باشد می توان هم اینک جاودانه شد ............................ کافی است آنچه را که تو را بند است رها کنی خود را برهان بسیار آسان است ...........................
هوالمحبوب
هوا ابری بود باد بهاری در کوچه های خلوت نیمه خواب سرک می کشید و به شیطنت سیلی می نواخت به پنجره های خانه های در تاریکی فرو رفته چشمهایم به هر سو می چرخید اما پاهایم آرام مرا به سکوت رهنمون بود هوا هنوز ابری است امشب آسمان ستاره هایش را از ما مخفی کرده و به چهره هاشان نقاب زده هوا آبستن قطرات باران است اما چشمهایم اینک با رقص کلمات مهمان باران قلبم شده و بیابان دل بعد از مدتها برای خویش سیراب می شود بهانه تویی ......................تو این اشکها این مرواریدهای به بار نشسته در صدف سخت دلتنگیم ارزانی ات اما کجایی ؟؟؟ همانطور که من نبودم آن لحظه را که بایست.............. فقط یک حضور بود یک نگاه و همراه و یک یار دست نوازشش آن لحظه که این کلمات بسان انواری غیبی بر ذهن خسته ام جاری می شود و اشکها برگونه هایم پشت پلکم را نوازش می کند این لحظه کجایی تا غم چشمانم را ببینی ؟ به که بسپارم آنها را به آسمان گفتم نوایی نداشت ستاره ای نبود و باد سرکش تر از همیشه در نیمه راه آنها را می خشکاند و حال نوک انگشتانم میزبان آنهاست فوت می کنم و همه را در فضا می پراکنم تا شاید روزی بیابیشان آری این بار بهانه فقط تو بودی فقط تو..........................
All the properties belong to you My dear companion and savor When I remember you I am not afraid I am with you and you are in me You arise in me Your kindness causes my eyes to shin I want you in all moments of my life If you leave me I don’t know what I should do Please don’t let me leave you
ممنون از مهربان عزیز برای این عکس زیبا هوالمحبوب و باز از تو خواهم آموخت مرا از خویش دریغ نکن اگر تو را آن گونه که تورا شایسته است ندیدم ، نشنیدم ، نفهمیدم و نخواندم . به نام قلم مرا به خویش فرا خوان چرا که هنوز تشنه ام ............... بگذار تا دگر بار الفبای ع ش ق را در لطافت نگاه شقایق اوج پرنده ، صدای نفوذ نور ، نوازش آسمان و آرامش طوفانی دریا بیاموزم فرصتی .................. این بار هر لحظه اش را با سر انگشتان افکارم لمس خواهم کرد فرصتی...................... آیا جز او هست...................
چقدر زیبا تضاد ها را به هم می آمیزد، این ریسمان حیات که پر از آغازها و پایان هاست. دو مفهومی که هرگز به هم نمی رسند تنها موضوع متفاوت آغاز بی پایان محبت اوست. او.................... دمی با او باشیم .......................... بگذار با او باشم اگر نخواهی همراهیم کنی دستان مهربانش را با سیلی خودخواهیت از من نگیر رهایم کن رهایم کن می خواهم در دریای بی کرانش غرق شوم اما دستانی مرا رها نمی کنند التماس می کنم رهایم کنید ............. می بینی دستها را می گیرم به سطح سطح زندگی می رسم شاید اگر رها نباشم اما در بندها عاشق او بودن هنر است ............... آیا جز او هم هست
|
About![]()
به نام شوق ! Archivesبهمن 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 Links
مهربان عزیز
رازهای یک دل |